يك حبّه قند

اين قهوه اىِ چشمت ،
اين چاىِ عصرگاهى ،
اين عاشقانه آيا ،
يك قند كم ندارد ؟!

لختى بخند ، بانو ؛
– شيرين و ناب و تازه –
يك حبّه قند ، انگار ؛
يك حبّه قند ، انگار …

رضا قاری‌زاده

Advertisements

کودکی
بچه آهوی ِ تُرد ِ کوچکی
توی ِ جاده‌های ِ بودنم، گم شده

آهای!
شما که دست ِ دوستی ِ ناب ِ سال‌ها را فشرده‌ای!
شما که لحظه‌های ِ رفته را
– و مانده را –
شمرده‌ای!
یک دقیقه پشت ِ این نوشته را نگاه کن
ببین
جای ِ پای ِ یک شب ِ به خاطره نشسته، نمانده است؟
جاده را اگر درست رفته‌ام
پس چرا هرچقدر تند می‌روم
کودکم به من نمی‌رسد!؟؛

پرنیان روحانی

زمان
جایی در میان بوسه ها و خنده هایت
ایستاده است
و زمین
درست همین گوشه
کنار همین سنگ قبر
دراز کشیده است و
بهارهایش را
برای ابد
از یاد برده است
حالا به آسمان بگو
هر قدر میخواهد ببارد

سحر مهربون

ایمان

شايد بسم الله نگفتند پدر و مادرت ، شبِ زفاف ؛
كه مخلوقِ آن لحظه شان ،
بُتى شد كه تويى !
حالا مردمِ دهن بينِ شهر ،
همه ى ماجرا را رها كرده اند ،
و توقّع دارند كه من تبر به دست گيرم !
نه؛ من نه رسالتى دارم و نه توانى !
من خسته تر از آنم كه ابراهيمِ داستان باشم !
به تو ايمان مى آورم …

زلزله – بوشهر – 19 فروردین 92

گاه چمدان نبسته
بايد به سفر بروي
آن هم نه از در
از لابه لاي ديوارها…
و اشك هايي كه پشت سرت جاري ست
براي آن كه ديگر برنمي گردي…
ديوارها با رفتنت كوتاه مي شوند
و خاطره ها
به بغض مي نشينند…گاه چمدان نبسته
بايد بلرزي
كه سوت قطار را نزده اند
اما تو را دارد مي برد
تنها با تنهاياني
كه بليط پروازشان
سقف خانه هايشان است
همان كه هر شب
روياهايشان را قبل از خواب به آن آويزان مي كردند……….

………………………………………………ميرابوالقاسمي