برای ِ میم

تو قهقهه‌ی گم‌شده در غاری تاریکی
که هنوز پژواکش
گشایش نور است.
نور است
نور است
نور…

Dee Dell

Advertisements

پناه

همین حالا …
همین حالا که کوچه خلوت است و شب ، شش دانگ
اگر می خواهی از من بگریزی ، درنگ نکن !
در را خودم برایت خواهم گشود ؛
امّا ،
یادت باشد ،
از من اگر فرار می کنی به کوهستان پناه نبر ؛
شاید فراموش کرده باشی ،
امّا ،
تو به گلهای وحشیِ این فصلِ دامنه ، حساسیت داری !
به ساحلِ دریا هم دخیل نبند ؛
شرجیِ ناگزیرِ این روزهای ساحل ، موهایت را مجعّد می کند ؛
شاید به یاد نیاوری ،
امّا ،
تو از موهای وِز شده ات متنفری ؛
و کفهایی که بعد از بازگشتِ موج بر ساحل می مانند ، افسرده ات می کند !
به شهر هم بر نگرد ؛
مردمِ این شهر ، مردمانِ تنها را دوست ندارند !
از من اگر فرار می کنی ،
به خودت برگرد ؛
آنجا که در سرزمینِ اندیشه ها و احساست ،
در فراسوی جغرافیای کالبدِ خسته ات ،
ناشناخته های زیادی در آرزوی گامهای اکتشافگرِ توست ؛
از من اگر فرار می کنی ، به خودت پناه ببر …

رضا قاری زاده

زندگی را در چشمان تو یافتم
آن هنگام که ناامید به طلوع آفتاب
سرزمین تنهایی خویش را می کاویدم
تا در کویری که وجودم را فرا گرفته
سرپناهی برای دل تنگی هایم بیابم
چشمانت
تمام وجودم را از بی تفاوتی ها زدود
می پنداشتم شاید این آفتاب هم دلش برای غروبی دیگر تنگ شود
اما
ماندگار شد در دیار بی کسی هایم
حال
من مانده ام و دنیایی که
هر روزش را با طلوع دوباره ی چشمانت آغاز می کنم

حامی تنها

زلزله بوشهر – 19 فروردین – 92

سقف را کنار می زنم از رویِ صورتت
تا انگشت هام شنا کند تویِ موهات
مادرت کِل می کشد
عسل می چسبد به انگشتانم که بویِ حلوایِ تو را می دهد
ماه با چشم هایِ سرخ
رویِ ظرفِ غذا
لابه لایِ پرزهایِ پتو
زل می زند تویِ چشم هام مثلِ چشم هایِ تو
وقتی که سقف را
کنار می زدم از رویِ صورتت
وقتی که زل زده بودی تویِ چشم هام که لبخند
سهم من از لب هایِ توست

می گفت: گریه کن!
می خندیدم
وَ خاک بر سرِ دنیا
که لایِ موهایم دنبالِ انگشت هایِ تو می گشت
وَ خاک بر  سر ِ من
وقتی زمین به جایِ من بغلت کرده بود
و خاک…
چرا سردم نمی شود با این همه مردن؟

چقدر گفته بودم
این شیشه ها
ضخیم تر از آن است که صدایت را برساند به گوش هام
یا سرمایِ دستانم را گرم کند با تابستانِ انگشتانت…
این هواپیما
نا مهربان تر از آن است
که به خاطرِ ما
یک لحظه دیرتر
کنده شود از زمین
چقدر گفته بودم
پر بگیری
یک عمر کابوسِ  ابرهایی را می بینم
که در آغوش شان باران می شوی هرشب

نگفته بودم  هیچ دوربینی
نزدیکت نمی کند؟
حرکتِ انگشتانم بر صفحه کلید
رقصِ مرگی می شود
بر روزهام؟
نگفته بودم
لبخندهایِ پلاسیده ات
بویِ گل هایِ گلخانه را می پیچد به روزگارم؟
نگفته بودم  آنقدر بزرگ نشده ام
که نامِ کوچکم
از دهانِ تو بیافتد و گم نشوم؟

گفته بودم این شیشه ها…

آخ اگر این شیشه ها اینقدر ضخیم نبود..