وقتی می‌خندید
چروک می‌خورد
گوشه‌ی چشم هاش
شیار
شیار
می‌شد
جوی می‌ساخت
برای اشک‌های پیشِ رو

وحید تیلکی

Advertisements

در دشت
جایی نوشتم
تو هم بودی
ساعتی گذشت
تاج کاج
سایه افکند بر حرف اول تو
دیگر اکنون وهم بودی

 آریان فلا

من دیده‌ام آن روز
روزی که بارانی‌ست از اوّل
سوار ِ روشنی می‌تازد و می‌تازد آخر عشق
آن کارساز ِ پرده‌ی آخر
از زخمه‌های کاری ِ سازش
«کار ِ مرا می‌سازد آخر عشق»

سروش افگار

این روزها را با ابرهای آسمان سر می کنم
می نوازند ، می رقصم
می خوانند ، می بارم
عطر بهار نارنج هم گم می شود میان انبوهی از خاطراتی که گلویم را میهمانند
آمده ام به ابرها بگویم
سلام مرا به خدایشان برسانند و بگویندش
بهشت تو ارزانی همان ها که وعده دادی ِ شان
مرا با من تنها بگذار

حامی تنها