يك حبّه قند

اين قهوه اىِ چشمت ،
اين چاىِ عصرگاهى ،
اين عاشقانه آيا ،
يك قند كم ندارد ؟!

لختى بخند ، بانو ؛
– شيرين و ناب و تازه –
يك حبّه قند ، انگار ؛
يك حبّه قند ، انگار …

رضا قاری‌زاده

پناه

همین حالا …
همین حالا که کوچه خلوت است و شب ، شش دانگ
اگر می خواهی از من بگریزی ، درنگ نکن !
در را خودم برایت خواهم گشود ؛
امّا ،
یادت باشد ،
از من اگر فرار می کنی به کوهستان پناه نبر ؛
شاید فراموش کرده باشی ،
امّا ،
تو به گلهای وحشیِ این فصلِ دامنه ، حساسیت داری !
به ساحلِ دریا هم دخیل نبند ؛
شرجیِ ناگزیرِ این روزهای ساحل ، موهایت را مجعّد می کند ؛
شاید به یاد نیاوری ،
امّا ،
تو از موهای وِز شده ات متنفری ؛
و کفهایی که بعد از بازگشتِ موج بر ساحل می مانند ، افسرده ات می کند !
به شهر هم بر نگرد ؛
مردمِ این شهر ، مردمانِ تنها را دوست ندارند !
از من اگر فرار می کنی ،
به خودت برگرد ؛
آنجا که در سرزمینِ اندیشه ها و احساست ،
در فراسوی جغرافیای کالبدِ خسته ات ،
ناشناخته های زیادی در آرزوی گامهای اکتشافگرِ توست ؛
از من اگر فرار می کنی ، به خودت پناه ببر …

رضا قاری زاده

ایمان

شايد بسم الله نگفتند پدر و مادرت ، شبِ زفاف ؛
كه مخلوقِ آن لحظه شان ،
بُتى شد كه تويى !
حالا مردمِ دهن بينِ شهر ،
همه ى ماجرا را رها كرده اند ،
و توقّع دارند كه من تبر به دست گيرم !
نه؛ من نه رسالتى دارم و نه توانى !
من خسته تر از آنم كه ابراهيمِ داستان باشم !
به تو ايمان مى آورم …

تهران ؛ هزار و سیصد و دیروز تا فردا …

تهران ؛ هزار و سیصد و …
چندان مهم نیست کی ؛
ما خارج از قواعدِ تُردِ زمان شناوریم !

اینجا ، زمان نه به مقیاسِ روز و شب ؛
اینجا ، زمان نه به مقیاسِ سال و ماه ؛
اینجا ، قلمروی ساعتهای مرده است !

اینجا ، قلمروی وهمِ عمیقِ ماست ؛
آنجا که نامِ پرطَمطَراقِ زندگی ،
ناباورانه بر تارکِ آن ، مُهر خورده است !

تهران ؛ هزار و سیصد و …
چندان مهم نیست کی ؛
ما لابه لای خوابِ جهان ، غوطه می خوریم !

اینجا تمامِ مزامیر ، کوکِ غصّه اند ؛
بلبل میانِ بغضِ غزل ، لانه کرده است ؛
این حزنِ لابه لای اشکِ قلم هم بهانه است ،
دیگر ، مجالِ زمزمه ی عاشقانه نیست !

تهران ؛ هزار و سیصد و …
چندان مهم نیست کی ؛
ما دربدر میانِ اساطیر گم شدیم !

خود را نهاده ایم در دلِ یک شهر ، حادثه ؛
دل را گرو ، برای دمی خوابِ بی عذاب ؛
اندیشه را به مسلخِ نان ، مُثله می کنیم !

ما را نه تابِ ماندنِ بر تاک بود ،
– پس –
آتش ندیده ، ساغرِ این خُم شدیم !

تهران ؛ هزار و سیصد و …
دیگر مهم نیست کجا ، کی ، چرا و چه ؛
ما دل شکارِ این همه افسوس و انحطاط ،
بی پرده ، چون شررِ سرخِ آذریم !

حالا بیا برای من از زنباره ها بگو ؛
حالا بیا بگو که عطش رمزِ هرزگی ست !
یک جمله ، پاسخ این های و هوی ، من
گویم که ما همه در انتهای شب ،
همچون رمیدگانِ منفعلِ دشتِ باوریم !

تهران ؛ هزار و سیصد و دیروز تا فردا …

غریبه

آرام مى خزم هر شب به بسترم ،
در هيأتِ كرمِ بَريشم كه پيله را !
در آرزوى بلوغ :
– پروانه اى شدن – ؛
حمّالِ رنگهايى كه به خورشيد مى روند !!
اما حقيقتِ محتوم چيزِ ديگرى ست :
– ناكامىِ بلوغِ كرم ،
در ازدحامِ كارگاهِ نمورى كه دور نيست !
– يك استحاله ى غريب – ،
تبديلِِ پيله ها به حريرهاى ململين ؛
ديگر تمامِ قصّه عوض مى شود از اين به بعد ،
شايد لباسِ شب ،
شايد حريرِ روسرى ،
شايد لباسِ زيرِ فاحشه اى كه مثلِ من ،
آرام مى خزد هر شب به بسترى !!
آرام مي خزم امشب به بسترم ،
در بسترى كه خواب هم با من غريبه است !
حالا تو هم بگير و بخواب ،
اين قصّه ، واقعيّت نيست !!
تو واقعى ترين زنِِ شهرى و من ،
يك مردِ دربدر،
آواره در جهانِ قصّه و شب : جنيّان و پرى ؛
من اهلِ شهرى اَم كه مردمِ آن با هم غريبه اند ؛
حتى غريبه تر ز فاصله ى ناهيد و مشترى !!
ديگر بگير و بخواب ،
نه قصّه و نه شعر،
چيزى براى تو ندارم كه هفت پشت غريبه ترى !!!

درخت

درخت بودمى اى كاش ؛
ناتوان در برابرِ تبرِ مردِ جنگلى ؛
كه هيزمى شوم اَش براى زمهريرِ شبهاى تنهايى …

درخت بودمى اى كاش ؛
آبستنِ هزار ورقِ كاغذ ؛
در انتظارِ همخوابگى با قلمِ شاعرى ،
كه تنهايى اَش را مى سرايد …

درخت بودمى اى كاش ؛
بريده ؛ مثله ؛ مستحيل
در قامتِ جعبه ى چوبىِ بنفشه هايى ،
كه پيرمردِ باغبان ،
هر سال ، به پيشوازِ بهار مى كارد ،
در حالى كه زمستان ، در دلش جاودانه است …

درخت بودمى اى كاش ؛
حاتمى با يك بغل سيبِ سرخ ؛
براى كودكانى كه اين مسير را ،
هر روز ،
در راهِ نيلِ به تنهايىِ شخصى شان ،
بى كه بدانند ، طى مى كنند …

درخت بودمى اى كاش ؛
الوارِ ساختِ قايقى ،
براى مرد ماهيگيرِ خجل از روى عائله اش ؛
كه خودش نه ، تقدير ؛
تقديرِ شوم و ناگزيرِ اين درياى وحشى ،
قايقش را و دلش را ، شكسته است …

درخت بودمى اى كاش ؛
بى ريشه و خسته ؛
كه خشك شوم و پوك ،
پذيراى لانه ى موريانه ها ،
پيش از آنكه از كالبدم ،
پايه ى دارى بتراشند يا نرده ى قفسى …

درخت بودمى اى كاش ؛
ساكت و بى دفاع ؛
كه هر رهگذر به زخمه ى خنجر ،
خاطره اى بر تنم بخراشد ؛
پيش از آن كه خاطره ، روحش را …

درخت بودمى اى كاش ،
غمى مى توانستم اگر برگيرم از دلى …
اگر ؛
غمى مى توانستم اگر برگيرم از دلت …

بیخ دیواری

من سکّه ی از دور افتاده ای ام ،

که هیچ نانوایی ، قرصِ نانی در اِزایم نخواهد داد ؛

اما ،

طلسمِ معجزتم ؛

– پیام آورِ پیروزیهای محتوم –

در دستانِ قماربازِ کوچکِ این کوچه ،

که خوب فهمیده ،

مرا که در دست می گیرد ،

باید بساطِ بیخ دیواری اش را ،

درست برِ دیوارِ خانه ی تو ، پهن کند …