این روزها را با ابرهای آسمان سر می کنم
می نوازند ، می رقصم
می خوانند ، می بارم
عطر بهار نارنج هم گم می شود میان انبوهی از خاطراتی که گلویم را میهمانند
آمده ام به ابرها بگویم
سلام مرا به خدایشان برسانند و بگویندش
بهشت تو ارزانی همان ها که وعده دادی ِ شان
مرا با من تنها بگذار

حامی تنها

پناه

همین حالا …
همین حالا که کوچه خلوت است و شب ، شش دانگ
اگر می خواهی از من بگریزی ، درنگ نکن !
در را خودم برایت خواهم گشود ؛
امّا ،
یادت باشد ،
از من اگر فرار می کنی به کوهستان پناه نبر ؛
شاید فراموش کرده باشی ،
امّا ،
تو به گلهای وحشیِ این فصلِ دامنه ، حساسیت داری !
به ساحلِ دریا هم دخیل نبند ؛
شرجیِ ناگزیرِ این روزهای ساحل ، موهایت را مجعّد می کند ؛
شاید به یاد نیاوری ،
امّا ،
تو از موهای وِز شده ات متنفری ؛
و کفهایی که بعد از بازگشتِ موج بر ساحل می مانند ، افسرده ات می کند !
به شهر هم بر نگرد ؛
مردمِ این شهر ، مردمانِ تنها را دوست ندارند !
از من اگر فرار می کنی ،
به خودت برگرد ؛
آنجا که در سرزمینِ اندیشه ها و احساست ،
در فراسوی جغرافیای کالبدِ خسته ات ،
ناشناخته های زیادی در آرزوی گامهای اکتشافگرِ توست ؛
از من اگر فرار می کنی ، به خودت پناه ببر …

رضا قاری زاده

زمان
جایی در میان بوسه ها و خنده هایت
ایستاده است
و زمین
درست همین گوشه
کنار همین سنگ قبر
دراز کشیده است و
بهارهایش را
برای ابد
از یاد برده است
حالا به آسمان بگو
هر قدر میخواهد ببارد

سحر مهربون

زندگی را در چشمان تو یافتم
آن هنگام که ناامید به طلوع آفتاب
سرزمین تنهایی خویش را می کاویدم
تا در کویری که وجودم را فرا گرفته
سرپناهی برای دل تنگی هایم بیابم
چشمانت
تمام وجودم را از بی تفاوتی ها زدود
می پنداشتم شاید این آفتاب هم دلش برای غروبی دیگر تنگ شود
اما
ماندگار شد در دیار بی کسی هایم
حال
من مانده ام و دنیایی که
هر روزش را با طلوع دوباره ی چشمانت آغاز می کنم

حامی تنها

کیفِ سرخ،

آویزان روی شانه،

– مثل آخرین برگ درخت –

تا امن نیست همه چیز،

نمی افتد.

نقد خوبی که توسط جناب محمد یوسفی برای این شعر جناب تیلکی نوشته شده – خوندنش لذت‌بخشه:

کیف سرخ هم بر تخت
تا امن نباشد همه چیز
از شانه نمی افتد،

مثل آخرین برگ درخت!

آنچه از این شعر به نظر من می رسد  به وضوح سویه های اروتیک می باشد، تصویر زنی را در مقام یه محبوبه به دست می دهد که برای اغراق می توان او را جهت یک معاشقه ی جنسی وارد شده به خانه ای در نظر گرفت که اطمینانی به امنیت آن ندارد! اما امنیت چیست؟ علم یافتن به عدم حضور اشخاص دیگری غیر از شخص شریک جنسی اش!
شاعر با ظرافت تمام در یک دریافت امپرسیونیستی از وضعیت، لحظه ی حصول اطمینان زن را در لحظه ای می داند که وی دیگر با خیال راحت کیفش را که عنصری بسیار کلیدی در ماهیت رسمی و برون خانگی یک زن دارد  بر زمین می گذارد، به واقع زن در لحظه ای که درآنجا امنیتی شبیه به خانه ی خویش می یابد و آن خانه وضعیت برون خانگی-اش را نسبت به خانه ی خویش از دست می دهد، کیفش را زمین می گذارد. در یک دریافت ونوشتار امپرسیونیستی به سبک مارسل پروست یا بنیامین می توان این اطمینان زن را به  صورت زیر بیان کرد:
«فاحشه ای که برای یک معاشقه ی جنسی به خانه ی غریبه ای می رود تنها درست در لحظه ای که از امنیت خانه و عدم حضور اشخاص دیگر اطمینان می یابد است که کیف ش را بر زمین می گذارد!»
بنابراین تا اینجا بخشی از شعر که بیان «لغزیدن کیف سرخ از روی شانه ی فاحشه در لحظه ی احساس امنیت» است، بررسی شده است که خود یک جزء امپرسیونیستی کامل و مستقل است.
اما شاعر به صورت رازناکی افتادن کیف سرخ از شانه در امنیت را به افتادن آخرین برگ درخت شبیه دانسته است. دومین سوال این است که چرا؟
با طرح سوال سوم که » آیا کسی تا کنون افتادن آخرین برگ یک درخت را دیده است؟» می توان به پرسش چرایی شباهت پاسخ داد. بلی به زحمت می توان کسی را یافت که ادعا کند سقوط آخرین برگ یک درخت را دیده است، بنابراین این واضح است که آخرین برگ درخت در فقدان ناظر و شاهد انسانی بر زمین فرود می آید!  همان فقدانی که منجر به آرامش زن در خانه ی غریبه می شود.
اما نظر به سویه های رازناکی و ماخولیای حاکم براین شباهت به هیچ وجه این شباهت یک شباهت بدیهی و وارد به ذهن نیست و بیان این شباهت به واقع قلب و ضربه ی اساسی شعراست، بنابراین نخستین ضعف این شعر زیبا حضور » مثل افتادن آخرین برگ درخت» در جمله ی معترضه و به صورت غیرفعالی در میانه شعر است. ضعف دیگر شعر توضیح اضافه  و بدیهی»آویزان روی شانه»  درمور کیف است آنهم در زمانی که باز قرار است حضور کیف بر شانه به حضور برگ بر درخت شبیه گردد.
در این مرحله باذکر اشاراتی مختصر در باب نوشتار اروتیک خاصه شعرهای کوتاه که یقینا دارای سویه های دریافت شخصی (به عنوان کسی که خود اروتیک می نویسد) بحث را پیش می برم:
چنانچه مارکی دوساد را به عنوان یکی از بزرگترین نویسندگان اروتیک درنظر بگیریم این بدیهی است که نوشتار اروتیک یک جدال فرهنگی برای آزادی نفس بشری از منجلاب سرکوب های فرهنگی دگم و مذهبی است، به واقع اروتیک سعی برآن دارد که با تحریک غرایزجنسی-انسانی شخص وی را وادار به طغیان برابر بندهای فرهنگی-غیرانسانی حاکم بر او کند وبه نظر این مخاطب » هیچ پروسه ای سنگین تر و اخلاقی،فلسفی، اجتماعی، فرهنگی و روانکاوانه تر از متقاعد کردن یک شخص به شدت مذهبی خاصه زن مذهبی برای انجام رابطه جنسی در کمال اختیار و بدون عذاب وجدان خارج از تعاریف فرهنگ و مذهب به عنوان یک حق بشری نیست». بنابراین یک نوشتار اروتیک باید قادر به یک تهییج فرهنگی از طریق غرایز شود. یکی از اصل های اساسی در شعرکوتاه اروتیک خاصه از زبان یک مرد باید صلابت و جدیت کلام (مردانه ) باشد. زن باید کلامی اروتیک از زبان مردی قوی و گستاخ و باصلابت بشنود که خود را قادر به تسلیم کردن به او می بیند و همچنین اروتیک در مقام یک سبک بایستی به همان جدیت یک شعردر سایر سبک ها باشد. چنانچه زبان حاکم بر این نوشتارکوتاه زبانی ساده باشد براحتی تنها منجر به لبخندی ملیح و یک طنز موزیانه یا بیان یک خاطره ی می شود که البته شاید بیشتر مناسب یک داستان کوتاه اروتیک در یک فضای عامیانه باشد. در تشابهاتی که ویژگی های جنسی انسانی را به طبیعت  پیوند می زند باید شعر اروتیک، تشابه را به عنوان قلب خود در نظر گیرد چرا که قصد برآن دارد تا با این تشابه چیزی را به تصورات اروتیک خواننده اضافه، القا و تحمیل کند تا وی نه تنها با دیدن این تشابهات در طبیعت تحریک شود بلکه به دیدی اروتیک از طبیعت اطراف خود برسد که دائم منجر به تهییج غرایز انسانی او گردد.
مثال:
چون تاک بردرخت سیب
برتن-ام بپیچان
حلقه های ساق را!
حبه کن
انگورهای سرخی
برخوش های پستان!

بنابراین  مخاطب حاضر شکلی که در ابتدا آمده بود را برای این شعر پیشنهاد می دهد که هرچند برای جلوگیری از دستبرد زیاد در شعر بیشتر فقط ساختار و چیدمان تغییر کرده و همچنان از نظر این مخاطب فاقد صلابت لازم برای جدیت یک شعرکوتاه اروتیک است. در این ساختار، جزء ابتدایی کاملا مستقل و بدون نیاز به جزء دوم می باشد و جزء دوم سعی شده تنها به صورت یک تکانه و ضربه به جزء ابتدایی تحمیل شود!

کیف سرخ هم بر تخت
تا امن نباشد همه چیز
از شانه نمی افتد،

مثل آخرین برگ درخت!

اما همچنان که ذکر شد تشابه ماخولیایی افتادن آخرین برگ درخت نه تنها تشابهی ساده نیست بلکه دیدن افتادن آخرین برگ درخت که  در فقدان ناظر انسانی روی می دهد، ببننده ی آنرا واجد یک قدرت رازناک می کند که گویی وی برگزیده شده است  تا قادر باشد  به دیدن تصاویر دیگری که آن تصاویر را هم هرکسی امکان دیدن شان را ندارد: مثلا برگزیده شدن برای دیدن معشوقه و شاهزاده ای یا فاحشه ای خاص در عمق خلوت خانگی اش که کسی راهی به آن ندارد که چگونه در خیال آرام کیف سرخ معروفش از شانه های او بر تخت می لغزد و حضور برای دیدن چنین صحنه ای به معنای برگزیده شدن برای تصاحب اوست . بنابراین با وجود چنین ظرفیتی بنده طرح های زیر را هم پیشنهاد می دهم که البته بداهه هستند:

1)
تنها
تماشای افتادن آخرین برگ درخت
شبیه لغزیدن کیف سرخ است
از شانه های تو برتخت!

2)

تنها کسی
که افتادن آخرین برگ درخت
را دیده است،
قادر به تماشای کیف سرخی ست
که ازشانه های تو بر تخت
لغزیده است!

درآخر عذرخواهی می کنم از وحید تیلکی عزیز بخاطر پرچانگی و جسارت بنده در دستبرد به شعر زیبایش و تشکر می کنم که چنین درک عمیقی از لغزیدن کیف در لحظه ی امنیت و تشابهی به آن رازناکی را به من آموخت و یک نگاه تازه را موجب شد.
همچنین تشکر می کنم از عزیزانی که حوصله بخرج داده و این طناب طولانی را تا آخر به زیر آمدند