نگاه کن!
جهان تار می شود
من، پیدا!
جیوه ای، پشت شیشه ها
شب نام دارد!

محمد یوسفی

Advertisements

بعد ازمن
اتاقم را بسوزانید!
هیچکس نباید در آینه ام
یا از پنجره­ ی اتاقم بنگرد
کسی نباید در تختخواب من به خواب رود
یا پیرهنم را بپوشد!
آنها
مسخ از اندوه م
چون جن­ زده ­گان خیره شدند
و از آنسان دیداربا مرا
ملاقات  شیطان خواندند
دوستان!
مگذارید بیش از این متهم باشم
مگذارید بینوایی، دوباره با اندوهم آشنا گردد
بعد از من
اتاقم را بسوزانید!
ورنه…
فاجعه از سوزˏنخستین گشایش درب
آغاز می شود.

محمد یوسفی

زلزله بوشهر – 19 فروردین – 92

سقف را کنار می زنم از رویِ صورتت
تا انگشت هام شنا کند تویِ موهات
مادرت کِل می کشد
عسل می چسبد به انگشتانم که بویِ حلوایِ تو را می دهد
ماه با چشم هایِ سرخ
رویِ ظرفِ غذا
لابه لایِ پرزهایِ پتو
زل می زند تویِ چشم هام مثلِ چشم هایِ تو
وقتی که سقف را
کنار می زدم از رویِ صورتت
وقتی که زل زده بودی تویِ چشم هام که لبخند
سهم من از لب هایِ توست

می گفت: گریه کن!
می خندیدم
وَ خاک بر سرِ دنیا
که لایِ موهایم دنبالِ انگشت هایِ تو می گشت
وَ خاک بر  سر ِ من
وقتی زمین به جایِ من بغلت کرده بود
و خاک…
چرا سردم نمی شود با این همه مردن؟

چقدر گفته بودم
این شیشه ها
ضخیم تر از آن است که صدایت را برساند به گوش هام
یا سرمایِ دستانم را گرم کند با تابستانِ انگشتانت…
این هواپیما
نا مهربان تر از آن است
که به خاطرِ ما
یک لحظه دیرتر
کنده شود از زمین
چقدر گفته بودم
پر بگیری
یک عمر کابوسِ  ابرهایی را می بینم
که در آغوش شان باران می شوی هرشب

نگفته بودم  هیچ دوربینی
نزدیکت نمی کند؟
حرکتِ انگشتانم بر صفحه کلید
رقصِ مرگی می شود
بر روزهام؟
نگفته بودم
لبخندهایِ پلاسیده ات
بویِ گل هایِ گلخانه را می پیچد به روزگارم؟
نگفته بودم  آنقدر بزرگ نشده ام
که نامِ کوچکم
از دهانِ تو بیافتد و گم نشوم؟

گفته بودم این شیشه ها…

آخ اگر این شیشه ها اینقدر ضخیم نبود..