وقتی می‌خندید
چروک می‌خورد
گوشه‌ی چشم هاش
شیار
شیار
می‌شد
جوی می‌ساخت
برای اشک‌های پیشِ رو

وحید تیلکی

Advertisements

دلم امشب هوای شور دارد
به دشتی، عشق دورادور دارد
دلم خون است از اندوه شهری
که بیش از خانه هایش، گور دارد

چقدر گفته بودم
این شیشه ها
ضخیم تر از آن است که صدایت را برساند به گوش هام
یا سرمایِ دستانم را گرم کند با تابستانِ انگشتانت…
این هواپیما
نا مهربان تر از آن است
که به خاطرِ ما
یک لحظه دیرتر
کنده شود از زمین
چقدر گفته بودم
پر بگیری
یک عمر کابوسِ  ابرهایی را می بینم
که در آغوش شان باران می شوی هرشب

نگفته بودم  هیچ دوربینی
نزدیکت نمی کند؟
حرکتِ انگشتانم بر صفحه کلید
رقصِ مرگی می شود
بر روزهام؟
نگفته بودم
لبخندهایِ پلاسیده ات
بویِ گل هایِ گلخانه را می پیچد به روزگارم؟
نگفته بودم  آنقدر بزرگ نشده ام
که نامِ کوچکم
از دهانِ تو بیافتد و گم نشوم؟

گفته بودم این شیشه ها…

آخ اگر این شیشه ها اینقدر ضخیم نبود..

تهران ؛ هزار و سیصد و دیروز تا فردا …

تهران ؛ هزار و سیصد و …
چندان مهم نیست کی ؛
ما خارج از قواعدِ تُردِ زمان شناوریم !

اینجا ، زمان نه به مقیاسِ روز و شب ؛
اینجا ، زمان نه به مقیاسِ سال و ماه ؛
اینجا ، قلمروی ساعتهای مرده است !

اینجا ، قلمروی وهمِ عمیقِ ماست ؛
آنجا که نامِ پرطَمطَراقِ زندگی ،
ناباورانه بر تارکِ آن ، مُهر خورده است !

تهران ؛ هزار و سیصد و …
چندان مهم نیست کی ؛
ما لابه لای خوابِ جهان ، غوطه می خوریم !

اینجا تمامِ مزامیر ، کوکِ غصّه اند ؛
بلبل میانِ بغضِ غزل ، لانه کرده است ؛
این حزنِ لابه لای اشکِ قلم هم بهانه است ،
دیگر ، مجالِ زمزمه ی عاشقانه نیست !

تهران ؛ هزار و سیصد و …
چندان مهم نیست کی ؛
ما دربدر میانِ اساطیر گم شدیم !

خود را نهاده ایم در دلِ یک شهر ، حادثه ؛
دل را گرو ، برای دمی خوابِ بی عذاب ؛
اندیشه را به مسلخِ نان ، مُثله می کنیم !

ما را نه تابِ ماندنِ بر تاک بود ،
– پس –
آتش ندیده ، ساغرِ این خُم شدیم !

تهران ؛ هزار و سیصد و …
دیگر مهم نیست کجا ، کی ، چرا و چه ؛
ما دل شکارِ این همه افسوس و انحطاط ،
بی پرده ، چون شررِ سرخِ آذریم !

حالا بیا برای من از زنباره ها بگو ؛
حالا بیا بگو که عطش رمزِ هرزگی ست !
یک جمله ، پاسخ این های و هوی ، من
گویم که ما همه در انتهای شب ،
همچون رمیدگانِ منفعلِ دشتِ باوریم !

تهران ؛ هزار و سیصد و دیروز تا فردا …