شب را تمام کردم
همین حالا.
که صبح،
پایان است…

مثل دیدن ساحل دریا!

محمد یوسفی

Advertisements

دریغا مگویم، که دردی به جانم، فُتاده نخواهد، رهایم گذارد
چه خواهم رهایی، که یکتا نشانه، از آن روزگارانِ تا جاودانههمین غم فُتاده به جان من است

شب از آهِ ماتم، سیه گشته رویش، رخ مَه نِگر، ماتَم از نورِ رویش
به دریاچه ای نقره اندوده ماند؛ چون پَر می‌گشاید، که نامم بخواند

طنین اش روان در روانِ من است

ز دوشین ترانه، نمانده نشانه، نه پیدا کرانه، که گردم روانه
گذر کرده از آن ستیغ بلندی، که جانش بخوانند و نامش ندانند

شگفتا ز سحری که آنِ من است

در این بی نهایت، چه جویی بدایت؛ ازین مرده رایت، چه خواهی رعایت
ز دُرواژه ی آه و دَردآبه ی غم، نمایم دمادم، رها اوج خود کم

نه این شوم دوران زمان من است

رفیقا، شِفایی، پگاهی، نگاهی، ز چشم وضویی، ز اندوه چاهی
چو پَرپَر کبوتر، غمین دیده ی تر، بدان ای برادر، که خنجر به خنجر

فرو رفته تا استخوان من است

غریبه

آرام مى خزم هر شب به بسترم ،
در هيأتِ كرمِ بَريشم كه پيله را !
در آرزوى بلوغ :
– پروانه اى شدن – ؛
حمّالِ رنگهايى كه به خورشيد مى روند !!
اما حقيقتِ محتوم چيزِ ديگرى ست :
– ناكامىِ بلوغِ كرم ،
در ازدحامِ كارگاهِ نمورى كه دور نيست !
– يك استحاله ى غريب – ،
تبديلِِ پيله ها به حريرهاى ململين ؛
ديگر تمامِ قصّه عوض مى شود از اين به بعد ،
شايد لباسِ شب ،
شايد حريرِ روسرى ،
شايد لباسِ زيرِ فاحشه اى كه مثلِ من ،
آرام مى خزد هر شب به بسترى !!
آرام مي خزم امشب به بسترم ،
در بسترى كه خواب هم با من غريبه است !
حالا تو هم بگير و بخواب ،
اين قصّه ، واقعيّت نيست !!
تو واقعى ترين زنِِ شهرى و من ،
يك مردِ دربدر،
آواره در جهانِ قصّه و شب : جنيّان و پرى ؛
من اهلِ شهرى اَم كه مردمِ آن با هم غريبه اند ؛
حتى غريبه تر ز فاصله ى ناهيد و مشترى !!
ديگر بگير و بخواب ،
نه قصّه و نه شعر،
چيزى براى تو ندارم كه هفت پشت غريبه ترى !!!