در دشت
جایی نوشتم
تو هم بودی
ساعتی گذشت
تاج کاج
سایه افکند بر حرف اول تو
دیگر اکنون وهم بودی

 آریان فلا

Advertisements

من دیده‌ام آن روز
روزی که بارانی‌ست از اوّل
سوار ِ روشنی می‌تازد و می‌تازد آخر عشق
آن کارساز ِ پرده‌ی آخر
از زخمه‌های کاری ِ سازش
«کار ِ مرا می‌سازد آخر عشق»

سروش افگار

پناه

همین حالا …
همین حالا که کوچه خلوت است و شب ، شش دانگ
اگر می خواهی از من بگریزی ، درنگ نکن !
در را خودم برایت خواهم گشود ؛
امّا ،
یادت باشد ،
از من اگر فرار می کنی به کوهستان پناه نبر ؛
شاید فراموش کرده باشی ،
امّا ،
تو به گلهای وحشیِ این فصلِ دامنه ، حساسیت داری !
به ساحلِ دریا هم دخیل نبند ؛
شرجیِ ناگزیرِ این روزهای ساحل ، موهایت را مجعّد می کند ؛
شاید به یاد نیاوری ،
امّا ،
تو از موهای وِز شده ات متنفری ؛
و کفهایی که بعد از بازگشتِ موج بر ساحل می مانند ، افسرده ات می کند !
به شهر هم بر نگرد ؛
مردمِ این شهر ، مردمانِ تنها را دوست ندارند !
از من اگر فرار می کنی ،
به خودت برگرد ؛
آنجا که در سرزمینِ اندیشه ها و احساست ،
در فراسوی جغرافیای کالبدِ خسته ات ،
ناشناخته های زیادی در آرزوی گامهای اکتشافگرِ توست ؛
از من اگر فرار می کنی ، به خودت پناه ببر …

رضا قاری زاده