شب را تمام کردم
همین حالا.
که صبح،
پایان است…

مثل دیدن ساحل دریا!

محمد یوسفی

Advertisements

در این کناره‌ی فانی، جهان چه بی انجام
در آن زمینه‌ی روشن، زمان چه بی فرجام

در آن تنوع اندک، که برف می‌بارید
شراره‌های سپیدش، دوباره سیمین فام

چه خوش نشین به سپیدی، نشسته این سرخی
سه قطره خون که چکیده، بر این سیه اِلزام

نه خنده بر لب و اشکی نه در دو چشمانم
نشسته‌ام نگرانِ غروب خون اندام

نه این غزل، نه قصیده، که شوم تصویری است
ز صید گشته گذشته درین زمان‏وَش دام

محبوبم، در عصری دگر؛
عشاقی خواهند گذشت از کوچه‌هایی که گذشتیم من و تو؛
گل‌هایی دگر خواهند رویید به باغی که آن گذر کردیم؛
به تاریخ خواهیم پیوست، من و تو؛
کهنه خواهد شدن دفتر شعرمان؛
و اشک‌هامان،
قصه‌ی اندوهی است که به خاک خواهیم سپردن.