میان ِ چشم ِ من و موی ِ تو غزل‌ها هست
که در تمـام ِ جهان موج ِ نـــو به پا کرده؛

پرنیان روحانی

Advertisements

پناه

همین حالا …
همین حالا که کوچه خلوت است و شب ، شش دانگ
اگر می خواهی از من بگریزی ، درنگ نکن !
در را خودم برایت خواهم گشود ؛
امّا ،
یادت باشد ،
از من اگر فرار می کنی به کوهستان پناه نبر ؛
شاید فراموش کرده باشی ،
امّا ،
تو به گلهای وحشیِ این فصلِ دامنه ، حساسیت داری !
به ساحلِ دریا هم دخیل نبند ؛
شرجیِ ناگزیرِ این روزهای ساحل ، موهایت را مجعّد می کند ؛
شاید به یاد نیاوری ،
امّا ،
تو از موهای وِز شده ات متنفری ؛
و کفهایی که بعد از بازگشتِ موج بر ساحل می مانند ، افسرده ات می کند !
به شهر هم بر نگرد ؛
مردمِ این شهر ، مردمانِ تنها را دوست ندارند !
از من اگر فرار می کنی ،
به خودت برگرد ؛
آنجا که در سرزمینِ اندیشه ها و احساست ،
در فراسوی جغرافیای کالبدِ خسته ات ،
ناشناخته های زیادی در آرزوی گامهای اکتشافگرِ توست ؛
از من اگر فرار می کنی ، به خودت پناه ببر …

رضا قاری زاده