زندگی را در چشمان تو یافتم
آن هنگام که ناامید به طلوع آفتاب
سرزمین تنهایی خویش را می کاویدم
تا در کویری که وجودم را فرا گرفته
سرپناهی برای دل تنگی هایم بیابم
چشمانت
تمام وجودم را از بی تفاوتی ها زدود
می پنداشتم شاید این آفتاب هم دلش برای غروبی دیگر تنگ شود
اما
ماندگار شد در دیار بی کسی هایم
حال
من مانده ام و دنیایی که
هر روزش را با طلوع دوباره ی چشمانت آغاز می کنم

حامی تنها

Advertisements

زلزله بوشهر – 19 فروردین – 92

سقف را کنار می زنم از رویِ صورتت
تا انگشت هام شنا کند تویِ موهات
مادرت کِل می کشد
عسل می چسبد به انگشتانم که بویِ حلوایِ تو را می دهد
ماه با چشم هایِ سرخ
رویِ ظرفِ غذا
لابه لایِ پرزهایِ پتو
زل می زند تویِ چشم هام مثلِ چشم هایِ تو
وقتی که سقف را
کنار می زدم از رویِ صورتت
وقتی که زل زده بودی تویِ چشم هام که لبخند
سهم من از لب هایِ توست

می گفت: گریه کن!
می خندیدم
وَ خاک بر سرِ دنیا
که لایِ موهایم دنبالِ انگشت هایِ تو می گشت
وَ خاک بر  سر ِ من
وقتی زمین به جایِ من بغلت کرده بود
و خاک…
چرا سردم نمی شود با این همه مردن؟