زندگی را در چشمان تو یافتم
آن هنگام که ناامید به طلوع آفتاب
سرزمین تنهایی خویش را می کاویدم
تا در کویری که وجودم را فرا گرفته
سرپناهی برای دل تنگی هایم بیابم
چشمانت
تمام وجودم را از بی تفاوتی ها زدود
می پنداشتم شاید این آفتاب هم دلش برای غروبی دیگر تنگ شود
اما
ماندگار شد در دیار بی کسی هایم
حال
من مانده ام و دنیایی که
هر روزش را با طلوع دوباره ی چشمانت آغاز می کنم

حامی تنها

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s