ایمان

شايد بسم الله نگفتند پدر و مادرت ، شبِ زفاف ؛
كه مخلوقِ آن لحظه شان ،
بُتى شد كه تويى !
حالا مردمِ دهن بينِ شهر ،
همه ى ماجرا را رها كرده اند ،
و توقّع دارند كه من تبر به دست گيرم !
نه؛ من نه رسالتى دارم و نه توانى !
من خسته تر از آنم كه ابراهيمِ داستان باشم !
به تو ايمان مى آورم …

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s