زلزله بوشهر – 19 فروردین – 92

سقف را کنار می زنم از رویِ صورتت
تا انگشت هام شنا کند تویِ موهات
مادرت کِل می کشد
عسل می چسبد به انگشتانم که بویِ حلوایِ تو را می دهد
ماه با چشم هایِ سرخ
رویِ ظرفِ غذا
لابه لایِ پرزهایِ پتو
زل می زند تویِ چشم هام مثلِ چشم هایِ تو
وقتی که سقف را
کنار می زدم از رویِ صورتت
وقتی که زل زده بودی تویِ چشم هام که لبخند
سهم من از لب هایِ توست

می گفت: گریه کن!
می خندیدم
وَ خاک بر سرِ دنیا
که لایِ موهایم دنبالِ انگشت هایِ تو می گشت
وَ خاک بر  سر ِ من
وقتی زمین به جایِ من بغلت کرده بود
و خاک…
چرا سردم نمی شود با این همه مردن؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s