در این کناره‌ی فانی، جهان چه بی انجام
در آن زمینه‌ی روشن، زمان چه بی فرجام

در آن تنوع اندک، که برف می‌بارید
شراره‌های سپیدش، دوباره سیمین فام

چه خوش نشین به سپیدی، نشسته این سرخی
سه قطره خون که چکیده، بر این سیه اِلزام

نه خنده بر لب و اشکی نه در دو چشمانم
نشسته‌ام نگرانِ غروب خون اندام

نه این غزل، نه قصیده، که شوم تصویری است
ز صید گشته گذشته درین زمان‏وَش دام

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s