دریغا مگویم، که دردی به جانم، فُتاده نخواهد، رهایم گذارد
چه خواهم رهایی، که یکتا نشانه، از آن روزگارانِ تا جاودانههمین غم فُتاده به جان من است

شب از آهِ ماتم، سیه گشته رویش، رخ مَه نِگر، ماتَم از نورِ رویش
به دریاچه ای نقره اندوده ماند؛ چون پَر می‌گشاید، که نامم بخواند

طنین اش روان در روانِ من است

ز دوشین ترانه، نمانده نشانه، نه پیدا کرانه، که گردم روانه
گذر کرده از آن ستیغ بلندی، که جانش بخوانند و نامش ندانند

شگفتا ز سحری که آنِ من است

در این بی نهایت، چه جویی بدایت؛ ازین مرده رایت، چه خواهی رعایت
ز دُرواژه ی آه و دَردآبه ی غم، نمایم دمادم، رها اوج خود کم

نه این شوم دوران زمان من است

رفیقا، شِفایی، پگاهی، نگاهی، ز چشم وضویی، ز اندوه چاهی
چو پَرپَر کبوتر، غمین دیده ی تر، بدان ای برادر، که خنجر به خنجر

فرو رفته تا استخوان من است

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s